یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی
در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد
و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ
یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
سرشار می کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
و می شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا
خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد
یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*
*ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*
*ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ*
*ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ*
*ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ*
*ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ*
*ـــــــــــــــــــــــــــــ*
*ــــــــــــــــ*
*ــــــ*
*
ديوانه عشق توام
از عشق تو يارا ، لحظه لحظه مست مستم
به تو دل داده ام و كوچه گردي بت پرستم
بي تو من ديوانه ام ، با عشق تو فرزانه ام
هر لحظه من با ياد تو ، آواره اي بي خانه ام
در به در دنبال تو ، اين دل به سوي كوي تو
در حسرت ديدار تو ، مجنون شدم بر روي تو
آن صوت بي تكرار تو ، آرامش قلب منست
روح زلال و پاك تو ، تنها دليل بودنست
با من بمان ، با من بخوان ، اي همه بود و نبود
ديوانه عشق توام ، اي هستي و اي تار و پود

تو قشنگ ترين تصوير گر روياهاي مني که زمين و آسمانم را خوشبو کرده اي
و روي نيمکت هاي چوبي و کوچک خيالم هميشه گلبرگهاي فکر زيبايت به بازي نشسته اند .
پس دستم را بگير و مرا با همه توانت به قاب قشنگ طبيعت ببر
تا چند صباحي هم در پاييز خاطرات بهاريمان
باهم زندگي کنيم ...

عشق من به تو...
مانند رودكوهستانى است
پيوسته و پايدار
عشق من به تو...
شبيه تابش ابدي خورشيد است
يا مانند دريا كه هرگز نمي آسايد
امواج قوي و نجيبش
كه از آغوش بازش پيوسته مي گذرد
عشق من به تو...
مانند درختي است
كه در قلب ريشه كرده است
عشقي بي قيد و شرط
حقيقي و ابدي
و خاموش نشدني ...

وقتی تو را از دست دادم٬ اشکی نريختم! چون تمام اشکم را برای بدست آوردنت ريخته بودم...
هیچ وقت با خودت فکر کرده ای که انتهای این عشق ها چیست خرد شدن معشوقه های بی پروا و کم سو شدن امیدهای پوشالی و چیزی که آغاز شد باید پایانش را هم باور داشت...
وقتی نوشتم عاشقترینم... گفتی نمیخوام تو رو ببینم...وقتی نوشتم یه بی قرارم... با خنده گفتی دوست ندارم...با تو میگیره ترانه هام جون... وقتی نباشی میمیره مجنون ...
نمى خواهم به غير از من رفيق ديگرى باشى...براى لحظه اى حتى كنار ديگرى باشى...
چگونه بشكنم ثانيه هاى سنگين دورى را...چگونه بشكافم فاصله هاى تمام نشدنى جدايى را...به وسعت نديدن نگاهت خسته ام...طاقت دورى ندارم...
مرا بنگر چگونه محو چشمان نگين بار توأم...چگونه از تمام روز ها و شب هام به دور افتاده ام ...
گريه در چشمان من طوفان غم دارد...ولى خنده بر لب ميزنم تا كس نداند راز من...
هر آنکه تو را شفا دهد، درد مباش
هیچ چیز جهان به ز جوانمردی نیست
رسوای زمانه باش و نامرد نباش
یك زمان مردم دنيا دلشان درد نداشت
هيچ كس دغدغه آنچه كه مي كرد نداشت
چشمه ی سادگي از لطف زمين مي جوشيد
خودمانيم، زمين اين همه نامرد نداشت
بگذار پیکر خسته ام در آغوشت گم شود
تا عمق صداقت رنجدیده ام را در وجودت حس کنی
و باور کنی هنوز هم نگاهم دست به دامان گلهای سرخیست
که زمانی در باغ آرزوهایم کاشتی
بگذار تنم در آرامگاه ابدیش بیارامد
روحم از اسارتگاهش رها شود
بالهای شکسته اش را بگشاید و راه تو را در پیش گیرد...
نيست ياري كه مرا ياد كند
ديده ام خيره به ره ماند و نداد نامه اي تا دل من شاد كند
خود ندانم چه خطايي كردم
كه ز من رشته الفت بگسستدر دلش جايي اگر بود مرا
پس چرا ديده ز ديدارم بست
هر كجا مينگرم باز هم اوست
كه به چشمان ترم خيره شده
درد عشقست كه با حسرت و سوز
بر دل پر شررم چيره شده

گفتم از ديده چو دورش سازم
بي گمان زودتر از دل برود مرگ بايد كه مرا دريابد
ورنه درديست كه مشكل برود
تا لبي بر لب من مي لغزد
مي كشم آه كه كاش اين او بود كاش اين لب كه مرا مي بوسد
لب سوزنده آن بدخو بود
مي كشندم چو در آغوش به مهر

پرسم از خود كه چه شد آغوشش
چه شد آن آتش سوزنده كه بود
شعله ور در نفس خاموشششعر گفتم كه ز دل بر دارم
بار سنگين غم عشقش را
شعر خود جلوه اي از رويش شد با كه گويم ستم عشقش را
مادر اين شانه ز مويم بردار
سرمه را پاك كن از چشمانم
بكن اين پيرهنم را از تن

زندگي نيست بجز زندانم
تا دو چشمش به رخم حيران نيست به چكار آيدم اين زيبايي
بشكن اين آينه را اي مادر
حاصلم چيست ز خودآرايي
در ببنديد و بگوييد كه من جز از او همه كس بگسستم
كس اگر گفت چرا ؟ باكم نيست
فاش گوييد كه عاشق هستم
قاصدي آمد اگر از ره دور

زود پرسيد كه پيغام از كيست
گر از او نيست بگوييد آن زن
دير گاهيست در اين منزل نيست
بارها و بارها به چهارراهی رسیده ام!
راه چه گونه ادامه میابد؟
چه کسی مسیر را بلد است؟
هر کس قطب نمای زنده گی اش را
در قلب خود حمل می کند!
تعجب نکن اگر
بعد از بسیاری از چهارراه ها
مجبور باشی تنها ادامه دهی
راه را نشناسی!
به قطب نمایت اعتماد کن!
فقط اوست که تورا
به هدفت می رساند!

عشق

معنای شعر است
الهام رؤیا هاست
هیجان رقص است
موسیقی آوازهاست
عشق

شور و شوق روح است
احساس قلب است

عشق

شعر رؤیاهاست
رقص آوازهاست
و
روح قلب هاست



