تبليغاتX
رز طلایی

4شنبه سوری
تاريخ: بیست و ششم اسفند 1386 ساعت :2:52 بعد از ظهر
 جشن ســــوری (چهارشنبه سوری آتش در نزد ایرانیان نماد روشنی ، پاکی ، زندگی ، سازندگی و تندرستی است. در ایران باستان پیش باز نوروز وجود داشته و آمیزه ای از چند رسم گوناگون می باشد، جشن سوری بوده است. سوری به معنی سرخ است.دختران و پسران دور آتش گرد می آمدند و به پایکوبی و سرود خوانی و پرش از روی آتش می پرداختند. این آتش ، نماد و نشانه ی نیروی مهر میترا و نور و دوستی بود. در این شب ایرانیان آتش می افروزند از روی آن می پرند و می خوانند زردی من از تو سرخی تو از من ....*** )
بقلم رز طلایی | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: بیست و چهارم اسفند 1386 ساعت :8:0 بعد از ظهر
tavalod

کم کم عید میاد من هم یک سال بزرگتر میشم و پیشاپیش عید رو هم بهتون تبریک میگم.

بقلم رز طلایی | موضوع: عکس | لينک ثابت |
ای کاش
تاريخ: شانزدهم اسفند 1386 ساعت :7:14 بعد از ظهر
ای کاش

ای کاش درختی باشم تا

 همه تنهایان از من پنجره ای کنند

و تماشا کنند در من کاهش دلتنگی هاشان را

اگر اینگونه بود پس دلم را

به سمت دست نخورده ترین قسمت آسمان  می گشودم.

 

ای کاش

 

ای کاش مثل آب باشیم

ساده و پاک و بی ریا باشیم

 

از ضمیر من و تو بیزارم

 

کاشکی همیشه ما باشیم

مثل کشکوی ساده درویش     

 

مملو از عشق و صفا باشیم

در جهانی که قلبها سنگی است

 

ما صمیمی و با وفا باشیم

آسمان هم دلش نمی گیرد

 

چون کبوتر اگر رها باشیم 

بقلم رز طلایی | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: یازدهم اسفند 1386 ساعت :12:19 بعد از ظهر
 


In the morning

When the sun

Is just starting to light the day

I am awakened

And my first thoughts are of you

At night

I stare at the dark trees

Silhouetted against the quiet stars

I am entranced into a complete

Peacefulness

And my last thoughts are of you



صبحگاهان

وقتي آفتاب

در حال روشن كردن روز است

من بيدارم

و اولين فكرم تويي


شبانگاهان

در تاريكي به درختان خيره مي شوم

كه چون سايه هايي در مقابل ستارگان خاموش

قد كشيده اند

مجذوب اين آرامش مطلق مي شوم

و آخرين فكرم تويي

بقلم رز طلایی | موضوع: | لينک ثابت |
پنج سکانس:
تاريخ: یازدهم اسفند 1386 ساعت :11:57 قبل از ظهر

 

سکانس اول( این سکانس کوتاه و 12 کلمه ای است)
این چند قطره باران هدیه من به تو که ساده زندگی میکنی.

 

سکانس دوم(توضیح لازم نیست)
یک ربع مانده به رفتن به سر کلاس  کفشهایم را میپوشم.در لباسهای گرم غرق میشوم.میروم دوباره به سر کوچه و منتظر همراه همیشگی ام میمونم. الان وقت آشنایی با کاغذهای بی تاب است.

 

سکانس سوم(میخوام انتظار در وجودت فوران کنه)

رازی در تارو پود وجودم جا خوش کرده که میخواهم عذرش را بخواهم تا رازی نباشد اما قبل از افشای آن (شاید افشا بشه) بگذارید یک سکانس دیگه بنویسم.

 

سکانس چهارم(و به این سکانس توجه کن خواهش میکنم)

نادیده گرفتن مهربانی خیلی بد است. بدتر از کتاب نخواندن،بدتر از ان تاهر به نادیده گرفتن مهربانی

این که یک نفر به شیوه خود روی آنها تمرکز میکند. به شیوه خود مهربانی میکندو تو ان را نادیده میگیری

خیلی بده حتی خورشید هم تاب دیدنش را نداره دیروز داشتم با درخت سر کوچه آشنا میشدم همون که من رو یک ساعت در گیره خودش کرد و خیلیی وقتها سکوت فریادی از جنس مهربانی را در بر دارد. سکوت فقط یک نمونه از نوع هزاران مهربانی است.

 

سکانس پنجم(!)

خوب حالا یک نفس عمیق میکشم. ولی رازی که میخواهم بگم که امروز از درخت سر کوچه افتاد.......

و دوستتان دارم شماهایی که این  سطرها میهمان چشمانتان شد.

بقلم رز طلایی | موضوع: | لينک ثابت |
هر روز یک تولد
تاريخ: یازدهم اسفند 1386 ساعت :9:57 قبل از ظهر
 

به نام خدا

دوستان مهربان همراهان همدل سلام

آفتاب که طلوع می کند زندگی هم با آن متولد می شود. میلیاردها سال است که زندگی در هر صبح متولد می شود و تا صبح دیگر می ماند و باز متولد می شود و در هر تولد تازه تر به دنیا می نگرد و همین راز ماندگاریش شده است. باید هر روز با هر طلوع از نو جان گرفت و با چشمانی که تازه متولد شده اند به دنیا نگریست به این ترتیب دیگر رنجی نیست و غصه ها خیلی زود پراکنده می شوند و در لابه لای زیبایی های زندگی محو می گردند. باید در هر شروع چیزهایی را در قبرستان زمان دفن کرد تا رفته رفته فراموش شوند و چیزهایی را به موزه ذهن سپرد تا هر گاه خاطری از دنیا مکدر می شود با نگاه کردن به آن لحظات ناب نیرویی دوباره گرفت و سرانجام چیزهایی را به گوش آویخت تا هرگز فراموش نشود. باید در هر آغاز عشق را مشق کرد تا دلمان پیوسته عاشق بماند.

زندگی به زنده شدن هر روزش زیباست. اگر نتواند با هر طلوع نو شود یعنی در دام تکرارها گرفتار آمده یعنی در حال کهنه شدن است و اگر زندگی کهنه شود دیگر نمی شود با نگاه کبوتر به آسمان پرید. نمی شود دنیا را همچنان با همه زشتی ها و تلخی هایش زیبا دید و بوی مستی بخش آن را تا اعماق جان نفس کشید و اینگونه خستگی آرام آرام به خانه دلت راه می یابد و بعد بی دلیل گاه و بیگاه در هر غروب دلتنگ می شوی و چشمانت بی بهانه و با بهانه در هر صبحدم می بارد و هیچ وقت نخواهی فهمید که خداوند تو را در بهترین ساعت هستی و با عالی ترین احساس های ممکن آفریده است و نخواهی فهمید که خداوند هستی تو را با سنگ عشق بنا نهاده است و هر آنچه بر عشق بنا شود خاصیت جاودانگی دارد.

باور کن تولد هر روزه ات را و باور کن تولد هر روزه زندگیت را تا هر روز تازه تر و باطروات تر از همیشه باشی  باور کن  تا عاشق بمانی ... تولد هر روزتان مبارک

 

هر روز یک تولد

 

بقلم رز طلایی | موضوع: دست نوشته ها | لينک ثابت |
زندگی
تاريخ: هشتم اسفند 1386 ساعت :6:14 بعد از ظهر
زندگی منشوریست در حرکت دوار! منشوری که پرتو پر شکوه خلقت با رنگهای بدیع و دلفریبش آن را دوست داشتنی، خیال انگیز و پرشور ساخته است. این مجموعه دریچه ایست به سوی: "داستان زندگی"
بقلم رز طلایی | موضوع: شعر | لينک ثابت |
سکوت......
تاريخ: پنجم اسفند 1386 ساعت :8:32 بعد از ظهر
سلام چون دیگه نوشته هام رو نمیخونید من هم چیزی نمینویسم.
بقلم رز طلایی | موضوع: | لينک ثابت |
نگو کفر است
تاريخ: چهارم اسفند 1386 ساعت :6:31 بعد از ظهر
نمی خواهم خدايم بيكران باشد
نمی خواهم عظيم و قادر و رحمان
نمی خواهم كه باشد اين چنين آخر
خدا را لمس بايد كرد.
 
نگو كفر است
خدا را می توان در باوری جا داد
كه در احساس و ايمان غوطه ور باشد
خدا را می توان بوئيد
و اين احساس شيرينی است
 
نگو كفر است
كه كفر اين است
كه ما از بيكران مهربانيها
برای خود
خدايی لامكان و بی نشان سازيم
خدا را در زمين و آسمان جستن
ندارد سودی ای آدم
تو بايد عاشقش باشی
و بايد گوش بسپاری
به بانگ هستی و عالم
كه در هر خانه ای آخر خدائی هست
 
نگو كفر است
اگر من كافرم، باشد
نمی خواهم  خدایا زاهدی چون ديگران باشم
نمی خواهم خدايم را
به قديسی بدل سازم
كه ترسی باشد از او در دل و جانم
 
نگو كفر است
كه سوگند ياد كردم من
به خاك و آب و آتش بارها ای دوست
خدا زيباترين معشوق انسانهاست
خدا را نيست همزادی
كه او يكتاترين
عاشق ترين
     معبود انسانهاست.
بقلم رز طلایی | موضوع: | لينک ثابت |
........
تاريخ: چهارم اسفند 1386 ساعت :6:20 بعد از ظهر

.اين منم ...  تنها ... خط نوشته ای نا تمام يافتم ... گمانم از آن روزهایی که هنوز این همه اتفاق ناخواسته ... تقويمم را سياه نکرده بود! و چه ناشکرانه نگاشته بودم که امروز در حسرت آن روزها هم مانده ام به درد ... تمامش کردم چنان که شايسته ی نوشتن گردد در اين صفحه ی به مرگ ِ سکوت ... مُرده ! آخرين کلامم باشد شايد ... با تو ! و باز به ميهمانی شب های لاجوردی ات آمدم ... چنان هميشه بی دعوت! کاش همان بودی هنوز ... که شناخته بودم ! خواهرانه خواستم خواسته هايت را ! تمام آنچه که بر آمد و بر نيامد از دستم ... هرچند اگر تو ... ديگر تو نباشی ! هرچند فراموش شده باشی به حرف های نا محترمانه ! و فراموش کرده باشی همه چيز را به لمس انگشتانی موزون و نگاهی سرشار از برق عاشقی ! رفتی ... به دنبال رنگ و لعاب هايی همه از جنس مجاز ... رفتی ... چنان که دورترينی از من ... تو که نزدیک ترينم بودی!!! ماندم که می خواستم بمانمت ... رفتی ... هرچند به خيالت مانده ای هنوز! خفقان می گيرم به سکوت که مقصودم را چنان که دوست داری ... فهميدی ... نه چنان که منظورم بود ... من فراموش شدم در زير خروارها کلام ناپسند و رفتار ناشایست و تهمت ناروا ! من ... مُردم به احترام خوش بودنم آنها که دوستشان داشتم ! من ... افتادم به سنگ حسادتی که کسی به تکيه گاهم زد ... و به سستی پايه های کسی که به نام تکيه گاهم بود نه به معرفت ! چه اهميت دارد بودن و نبودنم برای کسی که ديگر نيست ! که ديگر نمی تواند باشد!!! گمانم به تورق صفحات تقويم، يک سال و چند روز گذشته باشد از آن روز که کسی آموخت مرا که زمزمه کنم زير لب : و اين منم زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد ... می روم که بمانی و خوش بمانی و آسوده بمانی ! می روم که دروغ هايت رنگ حقيقت گيرد و نقش هايت به زندگی ات نزديک تر باشد ! يادت باشد به چند فروختی ام !!! همين و ديگر هيچ ... و طلوع و سحر، و فروغ و اثر، و چراغ شب يلدای کسی باش گلم ... و بهار و نسيم، و نگار و نديم، ودل آرام و تسلاي كسي باش گلم ... ابر شو، باران باش، برف كوهستان باش، ياري پنهان باش ... چشمه جاري صحراي كسي باش گلم ... زندگي دريايي است، پر تلاطم، پر موج ... گاه موجي آرام ... گاه موجي در اوج با دلي دريايي، زرورق و ساحل درياي كسي باش گلم ... اختري كن هر شب، خاوري كن هر صبح روشني كن هر روز، ياوري كن هر دم ... ماه و خورشيد كسي، قهرمان غم و كم هاي كسي باش گلم ... جرسي، نفسي، و مسيحاي كسي باش گلم ...

 

بقلم رز طلایی | موضوع: دست نوشته ها | لينک ثابت |