کم کم عید میاد من هم یک سال بزرگتر میشم و پیشاپیش عید رو هم بهتون تبریک میگم.![]()
ای کاش درختی باشم تا
همه تنهایان از من پنجره ای کنند
و تماشا کنند در من کاهش دلتنگی هاشان را
اگر اینگونه بود پس دلم را
به سمت دست نخورده ترین قسمت آسمان می گشودم.



ای کاش
ای کاش مثل آب باشیم
ساده و پاک و بی ریا باشیم
از ضمیر من و تو بیزارم
کاشکی همیشه ما باشیم
مثل کشکوی ساده درویش
مملو از عشق و صفا باشیم
در جهانی که قلبها سنگی است
ما صمیمی و با وفا باشیم
آسمان هم دلش نمی گیرد
چون کبوتر اگر رها باشیم
In the morning
When the sun
Is just starting to light the day
I am awakened
And my first thoughts are of you
At night
I stare at the dark trees
Silhouetted against the quiet stars
I am entranced into a complete
Peacefulness
And my last thoughts are of you
صبحگاهان
وقتي آفتاب
در حال روشن كردن روز است
من بيدارم
و اولين فكرم تويي
شبانگاهان
در تاريكي به درختان خيره مي شوم
كه چون سايه هايي در مقابل ستارگان خاموش
قد كشيده اند
مجذوب اين آرامش مطلق مي شوم
و آخرين فكرم تويي
سکانس اول( این سکانس کوتاه و 12 کلمه ای است)
این چند قطره باران هدیه من به تو که ساده زندگی میکنی.
سکانس دوم(توضیح لازم نیست)
یک ربع مانده به رفتن به سر کلاس کفشهایم را میپوشم.در لباسهای گرم غرق میشوم.میروم دوباره به سر کوچه و منتظر همراه همیشگی ام میمونم. الان وقت آشنایی با کاغذهای بی تاب است.
سکانس سوم(میخوام انتظار در وجودت فوران کنه)
رازی در تارو پود وجودم جا خوش کرده که میخواهم عذرش را بخواهم تا رازی نباشد اما قبل از افشای آن (شاید افشا بشه) بگذارید یک سکانس دیگه بنویسم.
سکانس چهارم(و به این سکانس توجه کن خواهش میکنم)
نادیده گرفتن مهربانی خیلی بد است. بدتر از کتاب نخواندن،بدتر از ان تاهر به نادیده گرفتن مهربانی
این که یک نفر به شیوه خود روی آنها تمرکز میکند. به شیوه خود مهربانی میکندو تو ان را نادیده میگیری
خیلی بده حتی خورشید هم تاب دیدنش را نداره دیروز داشتم با درخت سر کوچه آشنا میشدم همون که من رو یک ساعت در گیره خودش کرد و خیلیی وقتها سکوت فریادی از جنس مهربانی را در بر دارد. سکوت فقط یک نمونه از نوع هزاران مهربانی است.
سکانس پنجم(!)
خوب حالا یک نفس عمیق میکشم. ولی رازی که میخواهم بگم که امروز از درخت سر کوچه افتاد.......
و دوستتان دارم شماهایی که این سطرها میهمان چشمانتان شد.
به نام خدا
دوستان مهربان همراهان همدل سلام
آفتاب که طلوع می کند زندگی هم با آن متولد می شود. میلیاردها سال است که زندگی در هر صبح متولد می شود و تا صبح دیگر می ماند و باز متولد می شود و در هر تولد تازه تر به دنیا می نگرد و همین راز ماندگاریش شده است. باید هر روز با هر طلوع از نو جان گرفت و با چشمانی که تازه متولد شده اند به دنیا نگریست به این ترتیب دیگر رنجی نیست و غصه ها خیلی زود پراکنده می شوند و در لابه لای زیبایی های زندگی محو می گردند. باید در هر شروع چیزهایی را در قبرستان زمان دفن کرد تا رفته رفته فراموش شوند و چیزهایی را به موزه ذهن سپرد تا هر گاه خاطری از دنیا مکدر می شود با نگاه کردن به آن لحظات ناب نیرویی دوباره گرفت و سرانجام چیزهایی را به گوش آویخت تا هرگز فراموش نشود. باید در هر آغاز عشق را مشق کرد تا دلمان پیوسته عاشق بماند.
زندگی به زنده شدن هر روزش زیباست. اگر نتواند با هر طلوع نو شود یعنی در دام تکرارها گرفتار آمده یعنی در حال کهنه شدن است و اگر زندگی کهنه شود دیگر نمی شود با نگاه کبوتر به آسمان پرید. نمی شود دنیا را همچنان با همه زشتی ها و تلخی هایش زیبا دید و بوی مستی بخش آن را تا اعماق جان نفس کشید و اینگونه خستگی آرام آرام به خانه دلت راه می یابد و بعد بی دلیل گاه و بیگاه در هر غروب دلتنگ می شوی و چشمانت بی بهانه و با بهانه در هر صبحدم می بارد و هیچ وقت نخواهی فهمید که خداوند تو را در بهترین ساعت هستی و با عالی ترین احساس های ممکن آفریده است و نخواهی فهمید که خداوند هستی تو را با سنگ عشق بنا نهاده است و هر آنچه بر عشق بنا شود خاصیت جاودانگی دارد.
باور کن تولد هر روزه ات را و باور کن تولد هر روزه زندگیت را تا هر روز تازه تر و باطروات تر از همیشه باشی باور کن تا عاشق بمانی ... تولد هر روزتان مبارک

نمی خواهم عظيم و قادر و رحمان
نمی خواهم كه باشد اين چنين آخر
خدا را لمس بايد كرد.
نگو كفر است
خدا را می توان در باوری جا داد
كه در احساس و ايمان غوطه ور باشد
خدا را می توان بوئيد
و اين احساس شيرينی است
نگو كفر است
كه كفر اين است
كه ما از بيكران مهربانيها
برای خود
خدايی لامكان و بی نشان سازيم
خدا را در زمين و آسمان جستن
ندارد سودی ای آدم
تو بايد عاشقش باشی
و بايد گوش بسپاری
به بانگ هستی و عالم
كه در هر خانه ای آخر خدائی هست
نگو كفر است
اگر من كافرم، باشد
نمی خواهم خدایا زاهدی چون ديگران باشم
نمی خواهم خدايم را
به قديسی بدل سازم
كه ترسی باشد از او در دل و جانم
نگو كفر است
كه سوگند ياد كردم من
به خاك و آب و آتش بارها ای دوست
خدا زيباترين معشوق انسانهاست
خدا را نيست همزادی
كه او يكتاترين
عاشق ترين
معبود انسانهاست.
.اين منم ... تنها ... خط نوشته ای نا تمام يافتم ... گمانم از آن روزهایی که هنوز این همه اتفاق ناخواسته ... تقويمم را سياه نکرده بود! و چه ناشکرانه نگاشته بودم که امروز در حسرت آن روزها هم مانده ام به درد ... تمامش کردم چنان که شايسته ی نوشتن گردد در اين صفحه ی به مرگ ِ سکوت ... مُرده ! آخرين کلامم باشد شايد ... با تو ! و باز به ميهمانی شب های لاجوردی ات آمدم ... چنان هميشه بی دعوت! کاش همان بودی هنوز ... که شناخته بودم ! خواهرانه خواستم خواسته هايت را ! تمام آنچه که بر آمد و بر نيامد از دستم ... هرچند اگر تو ... ديگر تو نباشی ! هرچند فراموش شده باشی به حرف های نا محترمانه ! و فراموش کرده باشی همه چيز را به لمس انگشتانی موزون و نگاهی سرشار از برق عاشقی ! رفتی ... به دنبال رنگ و لعاب هايی همه از جنس مجاز ... رفتی ... چنان که دورترينی از من ... تو که نزدیک ترينم بودی!!! ماندم که می خواستم بمانمت ... رفتی ... هرچند به خيالت مانده ای هنوز! خفقان می گيرم به سکوت که مقصودم را چنان که دوست داری ... فهميدی ... نه چنان که منظورم بود ... من فراموش شدم در زير خروارها کلام ناپسند و رفتار ناشایست و تهمت ناروا ! من ... مُردم به احترام خوش بودنم آنها که دوستشان داشتم ! من ... افتادم به سنگ حسادتی که کسی به تکيه گاهم زد ... و به سستی پايه های کسی که به نام تکيه گاهم بود نه به معرفت ! چه اهميت دارد بودن و نبودنم برای کسی که ديگر نيست ! که ديگر نمی تواند باشد!!! گمانم به تورق صفحات تقويم، يک سال و چند روز گذشته باشد از آن روز که کسی آموخت مرا که زمزمه کنم زير لب : و اين منم زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد ... می روم که بمانی و خوش بمانی و آسوده بمانی ! می روم که دروغ هايت رنگ حقيقت گيرد و نقش هايت به زندگی ات نزديک تر باشد ! يادت باشد به چند فروختی ام !!! همين و ديگر هيچ ... و طلوع و سحر، و فروغ و اثر، و چراغ شب يلدای کسی باش گلم ... و بهار و نسيم، و نگار و نديم، ودل آرام و تسلاي كسي باش گلم ... ابر شو، باران باش، برف كوهستان باش، ياري پنهان باش ... چشمه جاري صحراي كسي باش گلم ... زندگي دريايي است، پر تلاطم، پر موج ... گاه موجي آرام ... گاه موجي در اوج با دلي دريايي، زرورق و ساحل درياي كسي باش گلم ... اختري كن هر شب، خاوري كن هر صبح روشني كن هر روز، ياوري كن هر دم ... ماه و خورشيد كسي، قهرمان غم و كم هاي كسي باش گلم ... جرسي، نفسي، و مسيحاي كسي باش گلم ...
