زلیخا گفته : من هفت تا در رو بستم تا کسی از وقایع باخبر نشه !
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
اما کتایون ریاحی جلوی دوربین آبروم رو برد.
---------------------
اینا معنی این کلمات را اصلا نمیفهمند!
اسحاق نیوتن=دافعه
جرج بوش=صلح
کمال خرازی=شوخی و مزاح
کردان=مدرک دکترا
احمدی نژاد=واجبی !
--------------------
برای آدم نابینا ،
شیشه و الماس فرقی نداره
پس اگه كسی قدرتو ندونست
فكر نكن تو شیشه ای, اون نابیناست.
---------------------
کاش از ثانیه های زندگی لذت می بردیم
کاش قلبی رو برای شکستن انتخاب نمی کردیم
کاش همه را دوست داشتیم
کاش معنی صداقت را ما هم می فهمیدیم
کاش هیچ کودک فقیری دیگر خواب نان تازه وداغ را نمی دید
کاش دلهایمان دریایی می شد
کاش می فهمیدیم زندگی زیباست و لذت می بردیم تا نهایت
کاش میدانستیم که ما نمی دانیم فردا برایمان چه اتفاقی می افتد
کاش بهانه ای برای ناراحت کردن دلهای زخم خورده نبود
اما حنجره ام پر است از بغض های نشکفته
میخواهم نامت را صدا کنم اما نفس در سینه ام حبس شده
کاش میتوانستم دلتنگی ام را روی یک تکه ابر بنویسم
تا بدانی اگر ببارد دنیا را باران میگیرد
بال های پروازم کجاست؟ بال های پروازم را در کدامین قفس جا گذاشته ام؟
بال هایم کجاست؟
باید بسوی تو پربگشویم
شاید آن بال ها اینجاست. در دفتر خاطراتت. جایی که پرواز را به من آموختی.
هر چند امروز دفتر خاطرات نیمه تمام تو را نیز گم کرده ام
بال های من کجاست؟

تا من برای همیشه نگاه منتظر پشت آن باشم
پنجره ای نشانم دهید
من خانه ای دارم با چهار ضلع بلند آجری
روشنایی خورشید را از یاد برده ام
آسمان پر ستاره را نیز
پنجره ای نشانم دهید
پنجره ای كه پرواز گنجشكان را از پشت آن تماشا كنم
و خوشبختی مردمان را و گذر فصلها را
در كوچه ما خانه ها را بی پنجره می سازند...
طرح مرا نه آنگونه که هستم!
همان که می خواستی کشیدی!
تمام ِ بهانه ی رفتنت
این است که عوض شده ام.
مداد را بر میدارم،
طرح ترا همان گونه که هستی میکشم...
میتوانی بروی.
