تاريخ: پانزدهم مرداد 1388 ساعت :9:42 بعد از ظهر
باز هم من
غریبه ای تنها
تکه تکه های وجودم را بر دوش میکشم
میروم
به کجا؟!!
با تاروپودی خسته و سوخته
به کدامین سرزمین می توان کوچ کرد
در کدامین وادی شانه های خسته و لرزانم تاب میاورد
کی نای مردن بیابم؟!!
دلم سخت گرفته است
از من
از تو
از شب گریه ها
از من
از من
از من ...
از من نیز میگذرد
چشمانم برای آرامش پر میکشد
دیگر نخواهم دیدشان
اشک میریزم
بی صدا
دلم برای رفتن پر میکشد
دلم پر میکشد
با دستان ناتوانم گدایی میکنم
خسته ام
خسته ام
اغلب زندگیم را می بازم
ساده
ارزان
بدون حریف
غریبه ای تنها
تکه تکه های وجودم را بر دوش میکشم
میروم
به کجا؟!!
با تاروپودی خسته و سوخته
به کدامین سرزمین می توان کوچ کرد
در کدامین وادی شانه های خسته و لرزانم تاب میاورد
کی نای مردن بیابم؟!!
دلم سخت گرفته است
از من
از تو
از شب گریه ها
از من
از من
از من ...
از من نیز میگذرد
چشمانم برای آرامش پر میکشد
دیگر نخواهم دیدشان
اشک میریزم
بی صدا
دلم برای رفتن پر میکشد
دلم پر میکشد
با دستان ناتوانم گدایی میکنم
خسته ام
خسته ام
اغلب زندگیم را می بازم
ساده
ارزان
بدون حریف
تاريخ: سیزدهم مرداد 1388 ساعت :10:55 بعد از ظهر
روز خواهی آمد
و من غم هایم را به باد خوام داد
کلبه ای خواهم ساخت
رو به ساحل های خوشبختی
روز خواهی آمد
و با تو کتاب زندگی را ورق خواهم زد
بیا و مرهمی باش
بر زخم دلم
نم تو را
در قاب شبز وجودم نوشته ام
و ان رآ در لحظه های
بی قرار
زمزمه میکنم
